هميشه، حتي قبل از اينكه آقا شنتيايي در كار باشه من و بابايي آرزو داشتيم كه بتونيم يه بچه مستقل و خود ساخته تربيت كنيم. و البته هر كدوممون براي خودمون منطق، دلايل و تجربيات مختلفي نسبت به اين قضيه داشتيم. اما خوشبختانه در اصل قضيه كه همون بچه مستقل و خود ساخته بود به شدت اتفاق نظر داشتيم.
در اين راستا من و بابايي يه عالمه گفتگو كرده بوديم و برنامه ريخته بوديم. با اومدن آقا شنتيا و با توجه به اين نكته كه آقا شنتيا پسر تشريف داشتن اين آرزوي من و بابايي قوت بيشتري گرفت.
از همون بدو تولد شنتيا، اقدامات و برنامه ريزي هامون شروع شد. مثلا من سعي كردم شنتيا رو زياد به خودم عادت ندم و سعي كنم طوري بار بياد كه نخواد در تمام مدت به من بچسبه و حاضر نباشه بغل هيچكي بره. اين بود كه گاهي به عمد و گاهي غير عمد شنتيا رو پيش مامانم مي گذاشتم و از خونه بيرون مي رفتم. يا گاهي اونو مي بردم خونه خواهرم و يكي دو ساعت اونجا تنهاش مي گذاشتم. از همون اول هم بغل دوست و آشنا زياد مي دادمش. زياد از خونه بيرون مي بردمش. حتي وقتي مي خواستم واسه خريد ميوه و سبزيجات يا خريد از سوپر ماركت تا سر كوچه برم شنتيا رو با خودم مي بردم تا با مردم و محيط بيرون آشنا بشه. و در آخر نتيجه همه اين كوشش هاي من اين شد كه حالا اصطلاحا شنتيا بچه همه دل آشنايي هست و تا حالا نشده كه با كسي غريبي كنه. وقتي با هم بيرون مي ريم با همه دالي مي كنه و به همه لبخند مي زنه. بغل همه مي ره و خلاصه اينكه مي شه گفت از نتيجه راضي هستم.
يه كار ديگه كه انجام مي دم و فكر مي كنم موثر هست اينه كه وقتي زمين مي خوره خودمو مشغول يه كاري مي كنم و زياد بهش توجه نمي كنم. اوايل وقتي زمين مي خورد بر مي گشت نگام مي كرد و سعي مي كرد با گريه توجهمو به خودش جلب كنه اما حالا ديگه وقتي زمين مي خوره به روي خودش نمي ياره و تندي بلند مي شه و به بازيش ادامه مي ده. اين تجربه يه ذره سخت بود . چون هر بار كه زمين مي خورد جيگرم كباب مي شد ولي نمي خواستم به طرفش برم و نوازشش كنم و همين آزارم مي داد. ولي بالاخره توي اين مورد هم نتيجه گرفتم.
خلاصه من و بابايي تا الان كلي به اين نكته هاي كوچك و بزرگ توي بزرگ شدن شنتيا توجه كرديم و سعي كرديم درست رفتار كنيم.
اما يكي از دغدغه هاي مهم من توي مستقل بار اومدن شنتيا خوابيدنش توي اتاق خودش بود. از همون اول كه شنتيا به دنيا اومد كلي راجع به اين مسئله تحقيق كردم تا بدونم بهترين سن جدا كردن بچه دقيقا كي هست. طبق بررسي هايي كه انجام دادم گويا تقريبا سيزده –چهارده ماهگي بهترين سن براي انجام اينكار هست.
سيستم خوابوندن شنتيا از بدو تولد اينجوري بود كه توي تخت پارك يا همون گهوارش ميخوابيد و گهوارش چسبيده به تخت خودمون بود. اما وقتي شنتيا به سني رسيد كه مي تونست اصطلاحا چهار دست و پا راه بره و دستشو به چيزي بگيره و بايسته، ديگه گهواره براش جاي امني نبود. اين بود كه به فكر تغيير سيستم خوابمون افتاديم. با توجه به كاري كه بيشتر مامان بابا ها انجام مي دادن تصميم گرفتيم كه شنتيا رو روي تخت خودمون بخوابونيم. شب اول با ترس و لرز چراغهارو خاموش كرديم و من در تمام مدت در هراس بودم كه نكنه شنتيا زير دست و پامون له بشه! خلاصه توي خواب و بيداري با اين كابوس دست و پنجه نرم مي كردم كه يكدفعه آقا شنتيا لگد محكمي به شكم من بيچاره زد . البته در همون حال سرش رو هم كوبيد توي شكم بابايي.... خلاصه كه چشمتون روز بد نبينه! ما اون شب اندازه همه عمرمون از آقا شنتيا كتك خورديم، و فقط نيم ساعتَ اون هم دمدماي صبح تونستيم بخوابيم. صبح كه بيدار شدم ديدم كه لبه تخت كز كردم به طوري كه فقط چند سانتيمتر مونده كه از تخت سقوط كنم، و بابايي هم وضعيتي بهتر از من نداشت.... اما آقا شنتيا وسط تخت با قيافه اي فاتحانه در حالي كه هم دستاش و هم پاهاشو تا جايي كه جا داشت از هم باز كرده بود، در خواب ناز به سر مي برد و فقط سرش جاي پاهاش بود و پاهاش جاي سرش. خلاصه اون شب گذشت و من و بابايي تمام روز از بدن دردي كه ناشي از كز كردن بود، ناليديم.
شب دوم در حالي كه بابايي ملتمسانه مي خواست كه يه سيستم ديگه پياده كنيم، من بر اين اعتقاد بودم كه ديشب شب اول بوده و ما عادت نداشتيم، اما به زودي هر سه تاييمون عادت مي كنيم. اما شب دوم و سوم و چند شب بعد به همون دردناكي شب اول گذشت و آقا شنتيا حاضر نبود يه ذره كوتاه بياد و يه كم جا به ما بده.
بالاخره شنتيا حاليمون كرد كه از اين سوسول بازيا خوشش نمي ياد و هر شب تا صبح صد بار به كمر و دل و روده من و بابايي لگد زد و هر چند دقيقه يكبار سرشو مي گذاشت روي شكم من و پاشو روي شكم بابايي و بالعكس. در آخر ما از اين عمل ناشايست خودمون! كه همانا توهين به استقلال آقا شنتيا و خوابوندنش پيش خودمون بود احساس ندامت كرديم و به فكر چاره افتاديم.
اين بود كه كلي تفكر و تفحص كرديم و دست آخر به اين نتيجه رسيديم كه بهترين راه اينه كه از همين حالا آقا شنتيارو جدا كنيم. براي اين كار كلي برنامه ريزي كرديم و قرار شد من به همراه آقا شنتيا چند شبي رو توي اتاق شنتيا كنار هم بخوابيم تا آقا شنتيا به اين فضاي جديد خواب عادت كنه. چند شب به خير و خوشي گذشت. وقتي ديديم اوضاع رو به راه هست، تصميم گرفتيم مرحله دوم رو پياده كنيم. بنابراين آقا شنتيا رو توي تخت خودش خوابونديم و من توی رختخواب روي زمين خوابيدم. اما.....اما هنوز نيم ساعت از خاموش شدن چراغها نگذشته بود كه ديدم آقا شنتيا توي تختش ايستاده و داره نگام مي كنه! فكر كردم شايد خوابش عميق نبوده و زود بيدار شده، اين بود كه بغلش كردم و دوباره پيش خودم خوابوندمش و وقتي از خواب بودنش مطمئن شدم، گذاشتمش توي تختش. اما نيم ساعت بعد دوباره با صداي خش خش بيدار شدم و ديدم توي تختش ايستاده و زل زده به من! چشمتون روز بد نبينه تا صبح كار ما اين بود که هی آقا شنتیارو بخوابونیم و هی آقا شنتیا بیدار شه.
باز هم مثل پروژه سه نفره خوابيدن، من فكر مي كردم كه به مرور شنتيا عادت مي كنه، اما زهي خيال باطل. چون شنتيا به هيچ صراطي مستقيم نبود. اين بود كه نا اميدانه براي شنتيا هم يه رختخواب كنار خودم روي زمين گذاشتم تا كنار هم بخوابیم و حالا شنتيا هر شب تا صبح راحت مي خوابه.
اما فكر نكنيد كه پروژه ما با شكست روبرو شد...ابدا... من و شنتيا موفق شديم با ترفند هاي بسيار زيركانه كاري كنيم كه بابايي بتونه مستقل بشه و تنهايي توي اتاقش بخوابه!
نوشته شده توسط مامان در جمعه بیست و نهم آبان 1388 ساعت 1:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به بهانه سیصد روزگی...
در تمام مدت اين سيصد روز دلم مي خواست كه مي تونستم زمان رو متوقف كنم يا سرعتش رو كم كنم...اما افسوس! هر وقت مي گم چقدر شنتيا داره زود بزرگ مي شه، يا مي گم كاش شنتيا بزرگ نمي شد، اطرافيانم با تعجب نگام مي كنن و مي گن : وااااااا؟!!
اما واقعا دلم مي خواد اين روزهاي شيرين به اين زودي سپري نشن. تمام اين روزهارو با تمام وجود زندگي مي كنم و از تمام ثانيه هاي با شنتيا بودن لذت مي برم. اين ترم كلاس بر نداشتم. چون احساس كردم اين كلاسها دارن اين لحظاتو ازم مي گيرن... كارمو سبك كردم تا بتونم در كنار بهترين هديه خدا كه حدود سيصد روز پيش به من ارزاني شد از زندگي لذت ببرم.
توي اين سيصد روز آقا شنتيا حسابي شيطون شده. بعضي وقتها احساس مي كنم شيطنت هاي شنتيا در حد توان جسمي من نيست! و گاهي نمي تونم كنترلش كنم!
حالا ديگه به سرعت نور چهار دست و پا حركت مي كنه و خودشو به هر چيزي كه مي خواد مي رسونه. به راحتي دستشو به هر چيزي مي گيره و مي ايسته و بعد قهرمانانه دستشو ول مي كنه و بدون تكيه گاه تا حدود 20 ثانيه مي ايسته... وقتي اين كارو مي كنه چنان شور و شعف همه وجودشو مي گيره كه قيافش ديدني مي شه. البته توانايي ديگه اي كه موقع ايستادن (بدون تكيه گاه)بكار مي گيره كه بسيار جاي تفكر و تامل داره، اينه كه مي رقصه. (جاي تاملش هم به اين بر مي گرده كه نه مامانش اهل رقصه و نه باباش!) البته جالبه كه شنتيا از 4 ماهگي مي رقصيد . اولين بار وقتي چهار ماهه بود دو تا نوار انگليسي براش خريدم كه آهنگ هاي قشنگي داره. تا اين نوارو براش گذاشتم شروع كرد به رقصيدن. داشتم شاخ در مي ياوردم و در تمام مدت به اين فكر مي كردم كه لذت از موسيقي يه غريزه خدادادي هست و به هيچ چيز ديگه اي ارتباط نداره. البته الان ديگه رقصش حسابي پيشرفت كرده و به سادگي اون اوايل نيست و حركات پيچيده اي توي رقصش وجود داره! و گاهي بين رقصش براي تنوع دست مي زنه!
قبلا وقتي مي خواستم چيزي رو از دسترسش دور كنم اونو روي ميز يا مبل مي زاشتم اما حالا به راحتي از مبل بالا مي ره و هر چيزي كه روي مبل باشه رو مي ندازه پايين بعد خودشم وارونه مي شه و از مبل مي ياد پايين! يا دستشو به مبل، ديوار، ميز يا هر چيز ديگه اي مي گيره و راه مي ره و خودشو به هر چيزي كه بخواد مي رسونه. البته اين كوهنورديش مختص مبل نبست و گاهي به تنهايي از پنج شش تا پله بالا مي ره. اينه كه توي خونه ما هر روز قسمتي از دكوراسيون خونه به لقا الله مي پيونده و اثري از آثارش نمي مونه. فكر مي كنم اگر با همين روند پيش بريم كم كم مجبور مي شم قاب عكس هاي روي ديوارو هم مثل ميز و پايه گل و گلدان و بقيه وسايل تزئيني خونه جمع كنم.
هر چيزي رو هر جايي كه قايم كنم پيدا مي كنه. مثلا يكي از سرگرمي هاي نا سالم آقا شنتيا راه آب(به لهجه ما همون آبشي) كف آشپزخونه هست. هر وقت آقا شنتيا نبود و صداش هم در نمي يومد مطمئنا توي آشپزخونه و در حال برداشتن در راه آب بود. البته اين عشق به راه آب مختص به آشپزخونه خودمون نيست و در مورد راه آب خونه همه فك و فاميل عموميت داره. براي اينكه نتونه مدام با اين راه آب بازي كنه، يه قاليچه كف آشپزخونه پهن كردم كه البته زهي خيال باطل!. چون آقا شنتيا با يك كند و كاو نيم ساعته از ماجرا سر درآورد و به طرز ماهرانه اي قاليچه رو كشيد كنار و عشقشو پيدا كرد....
تلفن رو خيلي دوست داره. تا صداي زنگ تلفن رو مي شنوه به سرعت به طرف تلفن مي ره و اگر دير برسم گوشي رو برمي داره و روي زمين مي ندازه. در مورد در هم همين طوره تا صداي در رو بشنوه به طرف در مي ره و دستشو به در مي گيره و مي ايسته و شروع مي كنه به در زدن...
چند وقتيه كه باي باي كردن ياد گرفته و كافيه ببينه يكي داره از در بيرون مي ره، بدون اينكه چيزي بهش بگيم خودش باي باي ميكنه. اما اين باي باي وقتي براش حسابي لذت بخشه كه خودش در حال ددر رفتن باشه. در اين مواقع با چنان لذتي با همه (حتي در و ديوار) باي باي مي كنه كه انگار داره مي ره كجا! و هي ميگه ( دَ دَ) البته طرز تلفظ ( َ ) روي ( د) دوم طوري غليظ هست كه به گوش (ر) شنيده مي شه. هر بني بشر بيچاره اي هم بياد خونه ما موقع رفتن آقا شنتيا هم بايد باهاش بره ددر، و اگه نره واويلايي داريم ما. اينه كه آقا شنتيا معروف شده به آقا شنتيا ددري! جالبه كه وقتي خودشو هم توي آينه مي بينه با خودش هم باي باي مي كنه!
غير از كلمه ( دَ دَ) يه كلمه ديگه هم بلده و اون هم (اِدِ) يا ( دِ دِ) هست كه در واقع همون كلمه بده هست. وقتي يه چيزي مي خواد و دستشو براش دراز مي كنه و يا مي خواد چيزيو ازت بگيره مي گه (اِدِ) يا ( دِدِ).
برقراري ارتباطش با بچه ها فوق العاده است. وقتي بچه اي رو مي بينه به سرعت به طرفش مي ره و به طرز خيلي خنده داري صورتشو نزديك صورت اون ني ني مي بره و سرشو كج مي كنه و مي خنده. بعضي وقتها كه اون ني ني هم ابراز احساسات كنه حسابي احساسات شنتيا فوران مي كنه و شروع مي كنه به خوردن صورت اون ني ني بيچاره!
عاشق بازي كردنه. با هر چيزي كه دم دستش باشه بازي مي كنه و خودشو سرگرم مي كنه. بعضي وقتها كه مشغول كارهاي خونه هستم خودش مي ره توي اتاقش و شروع مي كنه با اسباب بازي هاش بازي مي كنه. خودش سبد اسباب بازي هاشو وارونه مي كنه و چيزهاي توشو خالي مي كنه كف اتاق. گاهي اين بازي كردنش تا يك ساعت و نيم طول مي كشه. بعضي وقتها از كنار در سرك مي كشم و از ديدن بازي كردنش غرق لذت مي شم. عاشق اينه كه يه هم بازي داشته باشه. به خوبي مي تونه معني بازي دونفره رو درك كنه. مثلا وقتي مي شينيم و با هم بازي مي كنيم. من يه حلقه بر مي دارم و روي زمين مي چرخونم. اون ذوق مي كنه و دستاشو به هم مي زنه. بعد كه حلقه چرخيدنش تموم مي شه اون حلقه رو بر ميداره و ولش مي كنه روي زمين (مثلا مي خواد حركت منو تكرار كنه) و بعد به من نگاه مي كنه و من مي خندم و دست مي زنم. بعد دوباره صبر مي كنه تا من حلقه رو بردارم. اين پروسه گاهي تا نيم ساعت هي تكرار مي شه. آب بازي رو هم خيلي دوست داره و توي حمام كلي توي وانش بازي مي كنه و توي آب غوطه ور مي شه. از يه كار ديگه هم خيلي خوشش مي ياد و براش يه بازي جالبه، اونم اينه كه بره توي اتاق و در رو پشت سرش تا آخر ببنده!

توي غذاها سوپ رو از همه بيشتر دوست داره و با لذت مخلوط سوپ و ماستشو مي خوره. همه ميوه هارو دوست داره اما از همه بيشتر موز و هلو مي خوره. البته دايره خوردني هاي آقا شنتيا به همين جا ختم نمي شه و ايشون تا حالا طعم كاغذ، برگ گلهاي آپارتماني، پوست آدامس موزي، پوست خيار و موز و چند تا چيز ديگرو هم چشيدند. البته به نظر مي ياد كه طعم كاغذ از همه دلپذير تر بوده!
متاسفانه با همه تلاشي كه براي مستقل بار اومدنش كردم، هر روز بيشتر احساس وابستگي پيدا مي كنه. هنوز كنار هم مي خوابيم. اوايل با فاصله مي خوابيد اما چند وقتيه كه مي چسبه به من و گاهي سرشو روي دستم مي زاره. اگر مدت زيادي تنهاش بزارم كم كم بد خلق مي شه و شروع به بهانه گيري مي كنه. با اينكه وقتي احساس و محبتشو به خودم مي بينم انگار دنيا رو بهم مي دن، اما ترجيح مي دم اين احساسو با استقلالش عوض كنم.
در مورد دندون اما آقا شنتيا دست هر چي تنبله از پشت بسته و با اينكه از سه چهار ماهگي دندونش داشت اذيتش مي كرد (به گفته دكترش) ، هنوز هيچ خبري از دندون نيست. البته لثه هاش اينقدر تيز هستند كه دمار از روزگار من در بيارن! چند روز پيش داشتم تلوزيون تماشا مي كردم و آقا شنتيا داشت بازي مي كرد. يكدفعه بي سر و صدا به طرفم اومد. دستشو به مبل گرفت و از مبل بالا اومد و چنان بازوي منو گاز گرفت كه آه از نهادم بلند شد! و بعد شنتيا خنديد و رفت!
نوشته شده توسط مامان در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 11:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
از اونجايي كه ديگه نه ماه و اندي هست كه بنده به سمت والا رتبه مادري نايل شدم (چقدر از داشتن اين عنوان مادري خوش خوشانم مي شه!) يه جورايي خودمو صاحب نظر مي دونم! و گاهي احساس مي كنم اين علم و دانشم در حوزه مادري دچار فوران مي شه. اينه كه گفتم يه مقداريشو اينجا تخليه كنم كه همچين دچار انفجار نشم!...
اگه فرزند دلبند شما به هر دليلي از خوردن زرده تخم مرغ امتناع مي كنه، اصلا نگران نباشيد چون در مورد نود درصد از بچه ها وضع به همين منوال هست. شما براي اينكه بتونيد زرده تخم مرغ رو به فرزند دلبندتون بخورونيد، مي تونيد اين زرده تخم مرغ رو با هر چيزي كه فكر مي كنيد مزه اونو محو مي كنه مخلوط كنيد. مثلا با شير، آب ميوه، كمپوت، آب، سرلاك، حريره، موز و ... البته اگر بچه شما به سرتقي شنتياي من باشه با عرض معذرت پس از اين تلاش بي وقفه شما اين مخلوط زرده تخم مرغ با هر چيز ديگه رو تف مي كنه و ميگه هه هه، من زرنگ تر از تو هستم
. در اين مواقع بهترين مخلوط، مخلوط زرده با سوپ هست. چون توي سوپ مواد زيادي با طعم و بوهاي زيادي هست و حجم زياد تري نسبت به يه زرده تخم مرغ داره كه باعث مي شه بو و طعم زرده در اون محو بشه. البته مي تونيد گاهي از زرده تخم بلدرچين استفاده كنيد كه بو و طعم كمتري نسبت به زرده تخم مرغ داره و البته خواص بيشتري به بدن فرزندتون مي رسونه. يه پيشنهاد ديگه اينه كه به جاي روزي نصف زرده، يك زرده اما دو روز يكبار در برنامه غذايي فرزندتون بزاريد تا نياز نباشه كه هر روز شعبده بازي كنيد!
خيلي از بچه ها دچار (گلاب به روتون) يبوست هستند.
خوب اين امر كاملا طبيعي هست و اونقدر ها هم كه ما فكر مي كنيم بد نيست چون در بعضي مواقع باعث مي شه كه بچه بيشتر وزن بگيره. اگر مي بينيد كه يبوست بچه داره طولاني مدت و يا آزار دهنده مي شه سعي كنيد قبل از مراجعه به پزشك و استفاده از داروهاي شيميايي حداقل يكبار از درمان هاي خانگي و غذايي استفاده كنيد. از اونجايي كه شنتياي من از همون اول دچار يبوست بود، با مشورت با پزشكش از شربت انجير (با نام تجاري فيژان) استفاده كردم. كه البته اين به زماني برمي گشت كه هنوز شنتيا شش ماهه نشده بود و غذاي كمكي نمي خورد. اين شربت انجير تا زماني تاثير داشت كه روزي يك قاشق مربا خوري از اون رو به شنتيا مي دادم. كه البته گاهي زيادي عمل مي كرد! اين بود كه چند روز قطعش می كردم و دوباره مكافات يبوست دامن مارو مي گرفت. اين روش زياد جالب نبود و از اون بدتر اينكه استفاده طولاني مدتش به گفته پزشك جايز نبود. بعد از اينكه شنتيا غذا خوردنو شروع كرد بر حسب اطلاع قبلي از روغن زيتون در حريره، فرني و سوپش استفاده كردم كه هيچ تاثيري نداشت! چون اين مسئله داشت حاد مي شد دوباره با پزشك مشورت كردم و دكتر شربت PEG رو تجويز كردند. چشمتون روز بد نبينه خوردن يك قاشق از اون شربت همان و تا يك هفته روزي شش بار اجابت مزاج آقا شنتيا هم همان ...خلاصه بعد از مشورت با يه دكتر ديگه به درمان غذايي رو آوردم. كه واقعا ساده و دقيقا چاره كار بود. با اضافه كردن آلو ( يا همون آلو بخاراي خودمون) به سوپ شنتيا و اضافه كردن مقدار آبي كه شنتيا در روز مي خورد، مشكل به كلي برطرف شد. همچنين خوردن روزي دو واحد ميوه هاي فصل تابستون هم بي تاثير نيست. حتي مي تونيد كمي قيسي به تيكه هاي باريك برش بديد و به جاي دندان گير دست بچه بديد كه هم ويتامين و خواص اون به بدن بچه مي رسه، هم در رفع يبوست تاثير داره و هم جاي دندون گير رو مي گيره.
بچه ها توي سن هاي مختلف عادات غذايي مختلفي دارند. اگر اوايل بچه شما خيلي راحت همه غذاشو مي خورد و شما خوشحال و مسرور از دست پختتون و روش خوبتون براي غذا دادن ، از غذا دادن به بچه تون لذت مي برديد، اما حالا مي بينيد كه ديگه همه چيز عوض شده و بچه حاضر نيست حتي لب به غذاش بزنه، اصلا مايوس نشيد... نه دست پختتون بد شده و نه روشتون غلطه.. اين وسط تنها اشكالي كه وجود داره اينه كه شما هنوز قلق اين دوره سني بچتونو كشف نكرديد. پس دلسرد نشيد و زودتر كارآگاه بازيتونو شروع كنيد. همه دكتر ها و كتاب ها و مجلات آموزشي در زمينه تغذيه بچه ها معتقدند كه شير مادر تا يك سالگي غذاي اصلي بچه است و نبايد غذاي كمكي جاي شير رو هم پر كنه، بلكه اين غذاي كمكي همون طور كه از اسمش پيداست بايد به شير مادر كمك كنه و بچه رو سير كنه. و دقيقا به دليل همين نگرش همون دكتر ها و كتاب ها معتقدند كه غذاي كمكي بايد درست بعد از شير مادر به بچه داده بشه. كاري به درست يا غلط بودن اين نظريه ندارم، اما حداقل در مورد شنتيای من اين روش هيچ كاربردي نداره. اگر شنتيا حتي يك قلپ شير خورده باشه ديگه غذاشو نمي خوره، در حالي كه اگر يه كوه سوپ يا حريره يا هر غذاي ديگه اي خورده باشه باز هم شيرشو كامل مي خوره. شايد فرزند دلبند شما هم همين طور باشه. بعضي وقت ها بچه ها زودتر از آن چه ما انتظار داريم مي خوان استقلالشونو در غذا خوردن به ما نشون بدن. سعي كنيد موقع غذا دادن يه قاشق هم به بچه بديد تا با اون مشغول باشه و از اينكه خودش داره غذا مي خوره حسابي كيف كنه. موقع غذا دادن به بچه به كثيف شدن صندلي غذا، ميز، دست و صورت بچه، فرش، لباس خودتون و ... اصلا فكر نكنيد. اين حساسيت ها بچه رو از غذا خوردن زده مي كنه. تا جايي كه مي تونيد زمان رو طوري تنظيم كنيد كه تايم غذا خوردن شما و بچه با هم باشه. اينطوري هم غذا خوردن بچه نظم مي گيره و هم به مسئله با جمع غذا خوردن عادت مي كنه.
حالا كه ديگه بچه شما مي تونه قلت بزنه، بشينه، چهار دست و پا بره و .... ديگه عوض كردن پوشكش حسابي سخت شده. اولين توصيه اينه كه سعي كنيد از محل هايي كه بالاي تخت و يا تخت پارك بچه وجود داره كه مخصوص عوض كردن پوشك هست استفاده نكنيد. چون سختي كارو دو برابر مي كنه. هم بايد بتونيد با اين وول خوردن هاي بچه پوشكشو عوض كنيد و هم مراقب باشيد كه نيفته. بهترين جا روي زمين هست. اگر سبد و يا كيفي رو براي گذاشتن وسايل تعويض پوشك در نظر گرفتيد، حتما چند تا از اسباب بازي هاي مورد علاقه كودكتون رو توي اون بزاريد و موقع عوض كردن پوشك از اون براي سرگرم كردن بچه استفاده كنيد. اين طوري بعد از مدتي بچه به اين روند عادت مي كنه و گاهي عوض كردن پوشك براش جذاب مي شه.
خوب البته همه مي دونيد كه فورانات علمي بنده خيلي فراتر از اين حرفاست، اما خوب فعلا تا همين جا كافيه تا بعد...!![]()
نوشته شده توسط مامان در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 3:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ديروز يه حال خاصي داشتم. از صبح كه بيدار شده بودم انگار دنيا يه رنگ ديگه شده بود. همه چيز قشنگتر از هر روز بود.
با همون حال خوب، تند تند صبحانه خوردم، محتويات ناهارو ريختم توي قابلمه، صبحانه شنتيارو آماده كردم، و بعد هم محتويات سوپ شنتيا بود كه توي قابلمه سرازير شد...
آخرين و سخت ترين مرحله، بيدار كردن آقا شنتيا با هزار ناز و ادا بود. خلاصه با هزار ترفند و ادا و ماساژ دادن دست و پا و ماچ و بوس بارون كردن و صدا نازك كردن و ...آقا شنتيا بيدار شدن.
مراسم عوض كردن پوشك و صبحانه خورون آقا شنتيا كه تموم شد، نوبت بازي بود!...حالا بازي نكن كي بازي بكن!
تا همه اين مراسم ها تموم شدن، ديگه كم كم ساعت نه صبح بود. آقا شنتيارو با مي مي گول زدم و دوباره خوابوندم و گذاشتمش توي تختش.
به سرعت نور لباسهامو پوشيدم و سر راه به مامانم يادآوري كردم كه گه گاهي به شنتيا سر بزنه.
هنوز همون حال خوبه حضور داشت. سر كلاس كه رسيدم با بچه ها حسابي حال و احوال پرسي كردم و گفتم كه امتحانشون اصلا سخت نيست و عمدا چند تا از سوال هاي امتحان رو باهاشون مرور كردم. امتحان كه تموم شد، برگه هارو جمع كردم و به دفتر تحويل دادم و راهي خونه شدم. توي مسير اون حال خوبه به اوج رسيده بود...يه جوري كه احساس مي كردم روي زمين راه نمي رم. انگار سبك شده بودم. انگار به فاصله سي سانتي متراز زمين در حال پرواز بودم.
چنان غرق اين احساس بودم كه يكدفعه ديدم بي هوا وسط خيابونم در حالي كه يه كاميون ( كه نميدونم اون موقع روز توي خيابون چيكار مي كرد) داره برام بوق مي زنه و من از ترس اون كاميون هول شدم و خواستم به سرعت از جلوش عبور كنم و خودمو نجات بدم كه يه دفعه يه موتوري از كنار كاميون با سرعت بيرون اومد و با ديدن من به طور ناگهاني موتورشو منحرف كرد كه باعث شد سر راه يه پرايد قرار بگيره و راننده پرايد به شدت ترمز كرد. خدا رحم كرد كه ماشين پشتيه پرايد هم ترمز اي بي اس داشت احتمالا! و اونم تونست ماشينشو كنترل كنه....
آقاي موتور سوار با سرعت به مسيرش ادامه داد، و آقاي راننده پرايد در حالي كه اخم كرده بود با نگاهش من ِ رنگ پريده رو تا اونور خيابون دنبال كرد و آقاي راننده كاميون سرشو از ماشين بيرون كرد و گفت: هووووووووووووووووووووي !
در اون لحظه ديدم يه جوريم و يه حال عجيب بهم دست داد. گفتم نكنه مُردم....يعني نكنه همون اول اون كاميونه خورد و خاكشيرم كرد و من نفهميدم و همينجوري الكي الكي مُردم.... گفتم نكنه اون حال خوبه هم كه از اول صبح منو احاطه كرده بود واسه اين بود كه امروز آخرين روز عمرم بود! آخه شنيده بودم آدمها قبل از مردنشون يه حالي پيدا مي كنن. انگار مي فهمن كه مي خوان بميرن....
اي واااااي ديدي همينجوري كشكي كشكي مُردم! برگشتم پشت سرمو نگاه كردم.... اما همه چيز عادي بود. نه جنازه اي...نه خوني...نه ترافيكي..نه جمعيتي. ماشينها خيلي عادي به رديف عبور مي كردن.
با خودم گفتم شايد مُردن واقعي مثل توي فيلمها نيست كه آدم صحنه مردنشو ميبينه و مي فهمه كه مرده. شايد همينجوريه كه من الان حس مي كنم.. شايد قديميها درست بگن، آدم وقتي مي زارنش توي قبر و خاك مي ريزن روش و بعد ولش مي كنن مي رن، تازه مي فهمه مرده....شايد واسه همينه كه مي گن نزارين جنازه رو زمين بمونه...آخه اون مرده بدبخت مثل الان من حيرون مي شه و نمي فهمه بالاخره ُمرده يا نمُرده !
توي همين حال و هوا بودم كه يه تاكسي جلوم وايساد، تا اومدم مسير بگم، گفت: مگه مستقيم نميريد؟ ....از كجا فهميد مي خوام مستقيم برم؟ نكنه اينم روحه!
سر پل هوايي، پياده شدم. از پل كه بالا رفتم اصلا نه خسته شدم نه نفسم گرفت.... گويا با مردن دردهاي آدم از بين ميرفت!
از پل كه پايين اومدم رفتم طرف تاكسي هاي خطي. چه جالب! اصلا مثل هميشه ايستگاه پر از ماشينهاي خالي نبود و هيچ راننده اي گلوي خودشو براي مسافر پاره نمي كرد. دو سه تا ماشين بيشتر نبودن. سوار اولين ماشين شدم، يه آقا هم با من سوار شد. اما راننده اصلا صبر نكرد كه ماشين پر بشه. زود سوا ر شد و گاز داد.
از شيشه ماشين بيرونو نگاه مي كردم، چقدر امروز هوا تمييز بود، خيابونها قشنگ بودن، آدمها مهربون بودن، .....اصلا كم كم داشت از مُردن خوشم مي يومد! واقعا خيلي بهتر بود. همه جا خلوت...لازم نبود يه ساعت براي تاكسي زير اون آفتاب داغ وايسي....نمي خواست توي تاكسي از گرما هلاك بشي تا ماشين پر بشه و از بوي گند عرق بغل دستيت تنگي نفس بگيري تا بالاخره خورد و خسته به خونه برسي.
اصلا همون بهتر كه مُردم! چي بود بابا اين زندگي. هي هر روز از كله سحر بيدار شي، بشور- بپز...برو- بيا.... برو سر كار جون بكن، بيا خونه جون بكن... بعد هم با اين آدمهاي قدر نشناس. واقعا چي بود؟ اَه.
حالا فكر كن مي خواستم تا هشتاد سالگي عمر كنم.هوووووووووووو. اصلا فايدش چيه؟ تا كليش كه بايد كار كني و جون بكني، بعدش هم پير ميشي، هزار درد و مرض مي ياد سراغت. از همه اينها بدتر ،وقتي بميري ديگه كسي از مردنت جيگرش آتيش نمي گيره! تازه شايد همه خوشحال هم بشن، چون از دست يه پيرزن غرغرو راحت مي شن. بعد چي ميشه؟ نه كسي موقع خاك سپاريت به سر و صورت خودش مي زنه، نه كسي گريه و شيون راه مي ندازه. همه فقط يه عينك دودي گنده به چمشون مي زنن و براي خالي نبودن عريضه يه دستمال كاغذي دستشون مي گيرن و گه گاهي الكي باهاش بينيشونو فشار مي دن! تازه همه اينها بهترين حالت ممكنه، كه خيلي با معرفت بوده باشن و تا اون موقع نزاشته باشنت خونه سالمندان. اصلا جوون مرگ شدن خيلي بهتره!
در حالي كه غرق اين افكار بودم از پنجره تاكسي بيرونو نگاه مي كردم كه چشمم به يه مغازه اسباب بازي فروشي افتاد. يه تاب جلو در مغازه آويزون بود. از اين تاب هايي كه به ميله بارفيكس وصل مي كنن. يادم اومد كه توي ليست خريد اين ماه يه دونه ازاين تابها براي شنتيا نوشتم. شنتيا .....اصلا يادم به شنتيا نبود... اگه من بميرم پس تكليف شنتيا چي مي شه؟
شنتيا چند ساعت كه منو نمي بينه بي تابي مي كنه و لج مي ره و تا شير نخوره آروم نمي شه..... پس كي بهش شير بده؟ .... شيشه پستونك هم كه نمي خوره، اصلا از همون اول نخورد، به قول مامانم مثل خودم يه دنده و لجباز هست... غذاش چي؟ هيچكي مثل خودم رعايت نمي كنه كه غذاش بدون نمك و ادويه باشه... نكنه حوصله آب جوشوندن نداشته باشن، همينجوري آب لوله بهش بدن.... مامانم هم كه همش پوشكشو محكم مي بنده، بچه ام كنار پاش قرمز مي شه، هر چي هم مي گم باز هم فايده نداره، اَه...
نكنه خوب مواظب بچه ام نباشن....اين روزها همش هر چي مي بينه دستشو مي گيره بهش و مي ايسته، نكنه حواسشون نباشه بخوره زمين ، دهنش بخوره لبه ميز و ....... واي خدايا بچه ام...
خدايا اگه من مرده باشم بچه ام چي مي شه؟ خدايا تو خودت بچه ام رو بهم دادي، حالا مي خواي بي مادرش كني؟ خدايا رحمت كجا رفته؟ آ خه بچه نه ماهه مادر مي خواد... خداياااااااااااااااا...
با صداي راننده تاكسي افكارم به هم ريخت: خانوم مگه پياده نمي شيد؟
هنوز حيرون و سرگردون بودم. حالا يعني راستي راستي مُردم؟ تا از سر خيابون به در خونه رسيدم ديگه نفسم در نمي يومد. كليدو توي قفل چرخوندم. خودمو به اتاق شنتيا رسوندم. با صداي پاهام سرشو به طرفم چرخوند. توي تخت نشسته بود و با خرس آبيش بازي مي كرد . چشماش خواب آلود بود، انگار دو سه دقيقه پيش بيدار شده بود.بغلش كردم و با تمام وجود حسش كردم. شروع كرد به خوردن صورتم و تمام صورتمو با آب دهانش خيس كرد.
آب دهان شنتيا با اشكهام قاطي شده بودن، انگار زندگي و زنده بودن با همه شيرينيش وجودم پر كرد.
نوشته شده توسط مامان در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 2:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

از شنتیا می نویسم،
و
برای شنتیا،
تا بداند که همیشه همه زندگیم در او خلاصه می شود.
فهرست اصلی
دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
فراز کوچولو
سارا کوچولو
سوشیانس کوچولو
کیاراد کوچولو
توت فرنگی
محمود و نور کوچولو
صبا جون
لی لی جون
نیوشا کوچولو
دینا کوچولو
مامان آرام و حلما جون
مامان پروین
آراز کوچولو
سامیار کوچولو
مارتيا كوچولو
آريان كوچولو
آرين كوچولو
می خوای ببینی نی نیت چه شکلی میشه؟
کودکان
سایت جامع ایرانی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY