چند روز است که مدام این صفحه را باز می کنم و ساعتها زل میزنم به سفیدی اش، آنقدر که سفیدی چشمهایم قرمز می شود....

اما کلمه ها نمی آیند....

کلمه ها در پس دردهایم پنهان شده اند و هیچ قابله ای کنارم نیست که بگوید "زور بزن".... وکلمه هایم همان پشت می میرند ..........

و باز روزی نو، ذهن من دوباره آبستن حرف های ناگفته ام می شوم و باد می کند... درد می آید و در تک تک سلول های مغزم رژه میرود..... و کلمه ها بی آنکه بیایند، همان جا می میرند....

مغزم تبدیل به کشتارگاه شده و من میترسم از حجم این همه سیل خون ...میترسم که یکی از این سیل ها مرا در خود غرق کند......