یک یارویی -بخوانید مدرس کنکور- به بچه های تبلیغاتی ای که با آنها کار می کنم، پیشنهاد کار داده است.
کار مذکور از این قرار است:
تهیه یک نرم افزار آموزشی از کلیه دروس برای کنکوری ها.
این نرم افزار قرار است قابل نصب بر روی گوشی موبایل باشد و نکات درسی را به صورت آموزش و آزمون در دسترس کاربرها قرار دهد.
تا اینجای قضیه چندان اشکالی ندارد. اشکال کار از "نحوه و زمان استفاده از این نرم افزار" آغاز می شود.
قرار است بچه ها از این نرم افزار در اتومبیل و حین رفت و آمد به کلاس کنکور این مدرس استفاده کنند!
مفهوم جملات فوق می شود این: کنکوری های عزیز شما اختیار سی دقیقه زمانی که برای رسیدن به مقصد طی می کنید را هم ندارید. ما برای آن زمان تان هم برنامه چیده ایم. کنکوری های عزیز شما حتی اجازه دیدن مناظر بیرون، از شیشه ماشین را هم ندارید. شما اجازه گوش دادن به آهنگ مورد علاقه تان را هم ندارید. کنکوری های عزیز شما نمی دانید چه می خواهید، اما ما می دانیم.......
*
نمی دانم اطرافتان بچه کنکوری دارید یا نه.
من دارم...چهار نفر -خواهر زاده، برادر زاده و ....
از حال و روز کنکوری ها و خانواده کنکوری ها خبر دارید؟
از مبالغی که برای کلاس ها و آزمون ها و جزوات پرداخت می کنند، چطور؟
هر خانواده کنکوری تقریبا نزدیک به هفت-هشت میلیون تومان برای کلاس ها و آزمون ها و کتاب ها و جزوات و رفت و آمد هزینه متقبل می شود.
بچه ها عصبی، کلافه و سرشار از استرس اند.
خانواده ها نگرانند و همه برنامه هایشان را بر پایه بچه کنکوریشان تنظیم می کنند.
خوشبینانه ترین نتیجه حاصل از اینهمه تلاش، استرس و سختی ای که کل خانواده را در برمی گیرد، قبولی در دانشگاه دلخواه است...
خوب که چی؟
فرض کنید این بچه کنکوری که حالا دیگر دانشجو شده، سالهای دانشگاه را هم با سلام و صلوات تمام کند و مدرک قاب گرفته اش را بیاورد به دیوار خانه بیاویزد.
خوب که چی؟
توی این سالها چقدر درس زندگی یاد گرفته؟
اینهمه درس و مشق، چقدر به کار و حرفه اش کمک می کند؟
اصلا شغل آینده اش ارتباطی با درس هایی که خوانده خواهد داشت؟ یا می شود "پزشک بساز بفروش" یا "مهندس بوتیک دار"؟
اینهمه برنامه ریزی و بگیر و ببند و تب و تاب برای چیست؟ این سیل ورودی دانشگاه ها قرار است خروجی شان چه باشد؟ این آب و خاک چند تا مهندس کشاورزی می خواهد؟ چند تا پزشک یورولوژی؟ چند تا مهندس نفت؟ چند تا استاد ادبیات؟
بقال و بزاز و قصاب و .... نمی خواهیم؟
یکی بیاید من را قانع کند که این بازی ها، دکانی برای پر کردن جیب آقایان دست اندر کار نیست.
چرا کمی به ارتقا، سطح کیفی مشاغلی که چهره شهرمان را تشکیل می دهند نمی پردازیم؟ همان هایی که نیازهای روزمره مان را برطرف می کنند. همان ها که چهار کلمه حرف زدن حرفه ای با مشتری هایشان را بلد نیستند.
خدایا! ما و فرزندانمان را از خشکسالی، دروغ، دشمن و جیب های گرسنه در امان نگهدار.......