بهار است

 

چقدر بد است که اینهمه دیر به دیر می آیم اینجا

شاید اینهمه مصیبتی که توی این پنج- شش ماه به سرم آمد، از نفرین همین وبلاگ بود به خاطر بی وفایی ام بهش....

اینجا را دوست دارم

 مال خودم است...فقط خودم

 

وقتی از همه جا رانده و مانده می شوم، برمی گردم همین جا..دقیقا همین جا

سرم را می گذارم روی شانه تک تک کلمه هایش و های های گریه می کنم.

همان کاری که دوست دارم در دنیای واقعی انجام دهم، اما خجالت می کشم

آخر آدم گنده که گریه نمی کند

آن هم به خاطر مسایل پیش پا افتاده ای مثل ورشکستگی، سرشکستگی، ناکامی، از دست دادن، زیر و رو شدن و ....!!!

بماند..

بهار است

اینجا در شیراز یک ماه است که سر و کله بهار پیدا شده.

درختها هول افتاده اند و تند و تند شکوفه می کنند

 

می خواهم از درد و غم رها شوم و از همین جا دست وبلاگ جانم را بگیرم و با هم غرق بهار شویم...

 

 

 

برگ از درخت میریزه

 

 

 

 بالاخره تسلیم شدم. کاری از دستم بر نمی آمد. چه من قبول می کردم چه نمی کردم، قرار بود برود. کاری هم نداشت که من دلم برایش تنگ می شود و یا چقدر غصه می خورم.... تابستان را می گویم.

 

حالا که قبول کردم تابستان برود، چاره ای نیست جز اینکه به پاییز خوش آمد بگویم. یه وقت فکر نکنی تو را دوست ندارم هااا. تو را هم دوست دارم، زیااااد....

 

وقتی تابستان برود و سر و کله پاییز پیدا شود، و تو مادر یک پسر هفت ساله باشی، یعنی شروع یک برهه جدید از زندگی. 

امروز از شوق نمی دانست چه کند! توی جشن شکوفه ها گم شد. وقتی توی صف به سمت کلاس می رفتند، حتی برنگشت پشت سرش را نگاه کن. چه خوووب!

 دارد بزرگ می شود، خیلی دارد بزرگ می شود.

نکند به همین سرعت بزرگ و بزرگ تر شود و دیگر توی بلغم جا نشود................

 

 

بلاگفا سلاااااام..........

 

 

بی اعتمادی من به دنیای مجازی خیلی هم بی راه نبود........................

 

 

 

 

بلاگفا! این چه کاری بود که با ما کردی؟

 

 

خفه شدم....

بس که خواستم بگویم و سرورها نگذاشتند!

راهی برای نگه داشتن زمان هست؟

 

 

سی هزار تومان....سی تا هزار تومانی!

جایزه درخواستی پسرک است از فرشته دندان...

 

دندان پایین سمت چپ، اولین دندان لق شده پسرک است. 

در پوست خود نمی گنجد. انگار از دیشب که متوجه لق شدن دندانش شده، احساس بزرگ شدن می کند.

می خواهد وقتی دندانش افتاد، بگذارتش زیر بالشت تا صبح فرشته دندان برایش جایزه بیاورد. به نظرش پول نقد گزینه خوبی است، چون به راحتی زیر باشت جا می شود!

کمی هم دلهره دارد... اینکه نکند نصفه شب بیفتد و خفه اش کند! اینکه بعد از افتادن خون می آید یا نه! اینکه خیلی طول می کشد تا بیفتد یا نه..............

 

*

*

*

من؟

از یک مادر جو گیر احساساتی شونده! چه انتظاری دارید؟؟؟؟

بغضم را یواشکی خوردم و بغلش کردم...فاصله رویش اولین دندان با افتادن اولین دندان  خیلی کم بود...خیلی کم....

دارد بزرگ می شود و من باور نمی کنم.............

 

 

لطفا دکان تان را تعطیل کنید

 

 

یک یارویی -بخوانید مدرس کنکور- به بچه های تبلیغاتی ای که با آنها کار می کنم، پیشنهاد کار داده است.

کار مذکور از این قرار است:

تهیه یک نرم افزار آموزشی از کلیه دروس برای کنکوری ها.

این نرم افزار قرار است قابل نصب بر روی گوشی موبایل باشد و نکات درسی را به صورت آموزش و آزمون در دسترس کاربرها قرار دهد.

تا اینجای قضیه چندان اشکالی ندارد. اشکال کار از "نحوه و زمان استفاده از این نرم افزار" آغاز می شود.

قرار است بچه ها از این نرم افزار در اتومبیل و حین رفت و آمد به کلاس کنکور این مدرس استفاده کنند!

 

مفهوم جملات فوق می شود این: کنکوری های عزیز شما اختیار سی دقیقه زمانی که برای رسیدن به مقصد طی می کنید را هم ندارید. ما برای آن زمان تان هم برنامه چیده ایم. کنکوری های عزیز شما حتی اجازه دیدن مناظر بیرون، از شیشه ماشین را هم ندارید. شما اجازه گوش دادن به آهنگ مورد علاقه تان را هم ندارید. کنکوری های عزیز شما نمی دانید چه می خواهید، اما ما می دانیم.......

*

نمی دانم  اطرافتان بچه کنکوری دارید یا نه.

من دارم...چهار نفر -خواهر زاده، برادر زاده و ....

از حال و روز کنکوری ها و خانواده کنکوری ها خبر دارید؟

از مبالغی که برای کلاس ها و آزمون ها و جزوات پرداخت می کنند، چطور؟

 

هر خانواده کنکوری تقریبا نزدیک به هفت-هشت میلیون تومان برای کلاس ها و آزمون ها و کتاب ها و جزوات و رفت و آمد هزینه متقبل می شود.

بچه ها عصبی، کلافه و سرشار از استرس اند.

خانواده ها نگرانند و همه برنامه هایشان را بر پایه بچه کنکوریشان تنظیم می کنند.

خوشبینانه ترین نتیجه حاصل از اینهمه تلاش، استرس و سختی ای که کل خانواده را در برمی گیرد، قبولی در دانشگاه دلخواه است...

خوب که چی؟

فرض کنید این بچه کنکوری که حالا دیگر دانشجو شده، سالهای دانشگاه را هم با سلام و صلوات تمام کند و مدرک قاب گرفته اش را بیاورد به دیوار خانه بیاویزد.

خوب که چی؟

توی این سالها چقدر درس زندگی یاد گرفته؟

اینهمه درس و مشق، چقدر به کار و حرفه اش کمک می کند؟

اصلا شغل آینده اش ارتباطی با درس هایی که خوانده خواهد داشت؟ یا می شود "پزشک بساز بفروش" یا "مهندس  بوتیک دار"؟

 

اینهمه برنامه ریزی و بگیر و ببند و تب و تاب برای چیست؟ این سیل ورودی دانشگاه ها قرار است خروجی شان چه باشد؟ این آب و خاک چند تا مهندس کشاورزی می خواهد؟ چند تا پزشک یورولوژی؟ چند تا مهندس نفت؟ چند تا استاد ادبیات؟ 

بقال و بزاز و قصاب و .... نمی خواهیم؟

 

یکی بیاید من را قانع کند که این بازی ها، دکانی برای پر کردن جیب آقایان دست اندر کار نیست.

 چرا کمی به ارتقا، سطح کیفی مشاغلی که چهره شهرمان را تشکیل می دهند نمی پردازیم؟ همان هایی که نیازهای روزمره مان را برطرف می کنند. همان ها که چهار کلمه حرف زدن حرفه ای با مشتری هایشان را بلد نیستند.

 خدایا! ما و فرزندانمان را از خشکسالی، دروغ، دشمن و جیب های گرسنه در امان نگهدار.......

 

 

کلاس اول....واقعا؟.....به همین زودی؟........

 

 

هفته قبل  از طرف مدرسه، نامه داده اند دست پسرک که بیایید برای ثبت نام کلاس اول.

امروز رفتیم و پسرک را  ثبت نام کردیم.

.

.

.

.

هیچ وقت، هیچ وقت و هیچ وقت روزی که مادرم دستم را گرفت و برای ثبت نام کلاس اول به دبستان شهدای نبرد محرم رفتیم، را فراموش نمی کنم......

 

 

 

روز از نو، روزی از نو

 

 

 

در آینده وقتی به سال های رفته زندگی ام نگاه کنم قطعا سال نود و سه، سال خاصی خواهد بود. بس که بالا و پایین داشت و بس که اتفاقات جدید و غیر منتظره داشت. سال نود و سه تا آخرین ثانیه اش خاص بود. خاص به معنای واقعی.....

وقتی در اخرین ثانیه ها، سال نود و سه را بستم و گذاشتم توی طاقچه خاطره ها  هنوز داشتم از هیجان آنهمه بالا و پایین زندگی نفس نفس میزدم.

 

 

 کل تعطیلات را به خودم اختصاص دادم تا بتوانم اینهمه تغییر و تحول را هضم کنم و بفهمم. بی خیال همه چیز، حتی کار و فامیل و دوست و .... . موبایلم را به ن. سپردم و جواب های لازم به تماس های احتمالی را هم گفتم.

کوله بار سفر را بستم و به خودم اجازه دادم به همراه پسر و همسر از زندگی نهایت لذت را ببرم. 

امروز، تقریبا اولین روز زندگی رسمی ام در سال جدید است.

یک. دوستان عزیز مجازی ام، سال نو مبارک

دو. دعا می کنم سال نود و چهار، برایتان پر باشد از بهترین ها

سه. بدم نمی آید سال نود چهار برایم از نود و سه هم هیجان انگیز تر باشد!

چهار. زندگی، سلاااااااااااااااااااااااااااام............

 

 

درهم است....لطفا سوا نکنید...

 

گاهی خدا با آدم شوخی های عجیبی می کند.

درست همان وقتی که فکر می کنی از این بدتر نمی شود، یک بدی نشان می دهد که انگار قبل ترش فقط یک  دست گرمی ساده بوده.

یا مثلا آنقدر غرق خوشی ات می کند و هی از زمین و آسمان چیزهای خوبی که کلی وقت دنبال شان بودی و دیگر امیدی به وصال شان نداشتی، را بر زندگی ات می باراند که فکر می کنی همه اینها رویاست و به زودی از خواب بیدار خواهی شد.

یا حتی آنقدر گرفتارت می کند که از توانایی خودت در انجام آنهمه کار با هم در عجب می مانی!

 

خلاصه خداست دیگر، زیاد نمی شود پیش بینی کرد توی بقچه ات چه خواهد گذاشت.

 

اینروزهای ما پر است از سورپرایزهای خدا، خوشایند و ناخوشایند، درهم..........

 

 

صرفا جهت ایجاد استرس در دل دوستان عزیز شاغل و خانه دار

 

 

 

 

 

 

گفتم یک وقت یادتان نرود، بشور و بساب تان بماند برای روزهای آخر.........

 

 

 

 

ما ترنس های اجتماعی

 

 

ما-زن هایی که در قالب خودمان نمی گنجیم- هر روز صبح پاشنه مان را می کشیم و سبیل مان را پشت لبمان می چسبانیم و شیرجه می زنیم توی روزمان. 

تمام روز حواس مان هست که چسب سبیل مان وا نرود، اگر هم شل شد می رویم جلوی آینه سرویس بهداشتی محکم ترش می کنیم.

مردانه کار می کنیم، مردانه حرف می زنیم، مردانه تصمیم می گیریم. انگار که هیچ وقت زن نبوده ایم. 

نمی رنجیم. اگر هم رنجیدیم به خودمان نهیب می زنیم که "دنیای کار رنجیدن برنمی دارد"

وقتی وارد بازی بازار شدیم، دیگر هیچ کس با من و شما شوخی ندارد. قاعده یک چیز است: بخور یا خورده شو. فقط روش ها فرق دارد، یکی با قاشق بستنی خوری طلایی نگین دار می خورد، آن یکی با بیل!

 

عصر که بچه را از مدرسه برمی داریم، زندگی جدیدمان شروع می شود. سی دی "آموزش بازاریابی حرفه ای" -لابد-  از ضبط ماشین درمی آید و سی دی اتوبوس قرمز جایگزین می شود و با بچه دست می زنیم و شعر دریا را با صدای بلند می خوانیم.

توی خانه هم که گفتن ندارد.....

دم در سبیل مان را می کنیم و در حالی که هنوز رد قرمزی چسب سیبیل از روی صورتمان محو نشده، یک لبخند مادرانه روی لبمان می چسبانیم و شیرجه می زنیم، اینبار توی آشپزخانه.

لابد آن وسط ها یک تلفنی هم به آقای خانه می کنیم  تا نظرش را برای شام و ناهار فردا جویا شویم و در حالی که داریم دانه برنج روی کفگیر را چک می کنیم_ انگار که در دنیا کاری مهم تر از مهندسی دم کردن برنج نباشد_ مشق بچه که دفتر و دسکش  روی میز آشپزخانه ولو شده را نگاه می کنیم که مبادا "ب" را زیادی کشیده باشد.

همان موقع هاست که یک پیامکی هم به شاباجی مان می زنیم و برای ناهار جمعه دعوتش می کنیم.

البته، پخت کیک مخصوص نیم روز فردا هم فراموش نمی شود. و این همان وقتی است که اهل خانه یک ساعت است خوابیده اند و ما حواس مان هست که در اتاق ها را ببندیم تا صدای همزن، کسی را بیدار نکند.

آخر شب، با آوای جیرجیرک ها یک مسواک هول هولکی به دندان هایمان نشان می دهیم و به زور خودمان را تا بالشتمان می رسانیم. تازه اگر بین راه یادمان نیاید که تمیز کردن لکه آبِ سمتِ راستِ شیرِ توالت فرنگیِ حمام  را از قلم انداخته ایم.

در نهایت، بین زوق زوق کف پا و تیر کشیدن کمر، داریم به  جلسه فردایمان با آقای ایکس و هماهنگی نمایشگاه  و نوبت چشم پزشکی بچه  و خرید مهمانی جمعه فکر می کنیم که بیهوش می شویم....

 

 

 

 

 

 پی نوشت: ما زن هایی که این مسیر را انتخاب کرده ایم، اجبار نداشته ایم و دل خواسته توی این زندگی شیرجه زده ایم. احتمالا اگر در راه دیگری قرارمان دهند، پلاسیده می شویم.

 

قضاوت

 

 

 

تازگی ها به تر.نسکچوال ها علاقه مند شده ام. علاقه مندی ام به این است که پای صحبت شان بنشینم و بیشتر با آنها آشنا شوم. دلم می خواهد ببینم توی دنیای شان چه خبر است.

نتیجه این کنجکاوی، ایجاد تفاوت عظیمی در دیدم به زندگی شده.

.

.

.

 

یک پرچم گنده گرفته ایم دستمان و شعار روشنفکری می دهیم و هی اه اه و پیف پیف می کنیم از اینهایی که به زعم مان بقیه را قضاوت می کنند. لابد تصور مان هم این است که " وااای من!؟ اصلا بقیه رو قضاوت نمی کنم"!

عمرا!

دنیا را گسترده تر ببینیم و بی طرف تر......

 

ویدیوهای مربوط به ترنس ها را می توانید از همان "سایت معروفه مخصوص ویدیو!" ببینید.

 

 

 

برف امسال

 

 

 

دانه های ریز برف، هدیه امروز آسمان خسیس امسال است.

نمی دانم سخاوتش چقدر طول خواهد کشید. مثلا شاید همین حالا که دارم اینها را می نویسم، تمام شده باشد.

اما ای کاش ادامه پیدا کند.....

 

کاش بشه...

 

 

موتور سرد و یخ کرده ام، اینروزها داد پِت پِت می کند.

نه اینکه بخواهد خاموش شود، نه! تازه می خواهد روشن شود.

خدایا! می دانم همیشه هوایم را داری، اینروزها بیشتر لطفا.....

 

 

این فقط پنج تایش بود!



 دو-سه ماه گذشته زندگی ام، ملغمه ای بوده از اتفاقات پیچ در پیچ، آنقدر پیچ در پیچ که وقتی به عقب بر می گردم، مطمئن نیستم  چطور سپری شان کرده ام. مخلوطی از شادی و غم....


1. غم انگیز ترینش از دست دادن کامران عزیز بود که همه وجودم را فلج کرد. هفت روز فقط ضجه زدم.....لعنت بر آهن پاره ای که بر آن سوار میشویم و گاز میدهیم و صاف به کام مرگ می رویم....

رفتنش آنقدر ناباورانه بود که کل باورم از دنیا را زیر سوال برد......


2. اوضاع کارم هم که مثل سابق شلوغ و پر هیاهو....تمام مدت فکرم درگیر کار است. گوشی تلفن و موبایل تقریبا فقط شش ساعت در بیست و چهار ساعت شبانه روز از من کمی فاصله دارد که آن هم از دوازده شب تا شش صبح است که به خواب عمیقی فرو میروم چنان که گویی هیچ وقت در این دنیا نبوده ام.

بقیه روز را یکریز به فارسی و انگلیسی و گاهی فرانسه فک میزنم....


3. این یکی هم که خودش ترکیبی از اشک و لبخند است، ازدواج دوست صمیمی ام بود...یار گرمابه و گلستانم.....چرا اشک و لبخند؟ خوب خوشحالم که عزیزترین دوستم به عشق چندین ساله خود رسید و غمگین که با این وصلت از من دور شد و به دیار دیگری نقل مکان کرد...حالا من مانده ام بی اینکه کسی اهلی ام کرده باشد یا کسی را اهلی کرده باشم....      


4. پسرک هم خوب است!......همچنان خرابکار و لجباز و پر اشک و مهربان و زود پشیمان شو و باهوش و شیرین زبان و سرما خورده..........


5. در کل روزگار دارد سپری میشود و همچون میلیون ها سال گذشته و میلیون ها سال آینده برای من و هیچ کس دیگر نمی ایستد.



نشد که نشد!



آمدم که بنویسم،اما باز هم نشد..............................

تولدت مبارک



به پنج سال پیش، در چنین لحظه ای که فکر می کنم، برایم مثل دیروز است.

تازه مادری که لبه تخت بیمارستان نشسته بود و چشمهایش را به زور باز نگهداشته بود و با خواب می جنگید که مبادا نیمه شب نوزاد تازه متولد شده اش گریه کند و او خواب بماند!

و این اولین ترس مادرانه اش بود.....


حالا پنج سال از آن شب می گذرد و مادر با فکر کردن به ترس های مادرانه این پنج سال، خنده اش می گیرد.


پنج سال از آن شب می گذرد و حالا همان نوزاد لب قرمز! شرط و شروط می کند که این تولد الکی با تعداد مهمانان کمتر از انگشتان دست مورد قبول نیست و منتظر جشن تولد اصلی اش است!






کو تا به پدرم برسم!




می گوید: آفرین که به پسرت میدان می دهی.

می گویم: خودم هم در بچگی همه دیوارهای سالن پذیرایی را به تسخیر درآورده بودم، با این تفاوت که پدرم همه خط خطی هایم را قاب می گرفت و بعد به دیوار می آویخت!




این روزهای پر دغدغه


اینروزها مثل خیلی دیگر از روزها! آنقدر درگیر هزار و یک چیز مهم و غیر مهم هستم که گاهی نمی دانم چطور حفظ تعادل کنم که این قایق هزار گوشه به یک طرف سنگینی نکند و بی هوا غرق نشویم.

مدام از این طرف به آن طرف میدوم. به طرف هزارم که می رسم، گند طرف اول دوباره درآمده و این چرخه همچنان ادامه دارد ومن همچنان در حسرت یک لحظه بیکار و بی مشغله و بی خیال هستم.

اما...

اما فعلا که به لطف خدا غرق نشده ایم....... و تنها با توکل به خودش همچنان از این سو به آنسو میدوم.






پ.ن: دوستان عزیز پرشین بلاگی، مدت مدیدی است که نمیتوانم برای هیچ کدامتان کامنت بگذارم.

لطفا هر کس میداند چرا دریابد!

سلام پاییز



از جوار دریا برگشته ام.

شمال؟ 

نه!...جنوب.

من دیوانه جنوبم، دیوانه آفتاب، دیوانه شنهای داغ ساحل جنوب.


هرچقدر دریای شمال را دوست ندارم، عاشق دریای جنوبم. عاشق طلوع وغروب گرمش. عاشق بی انتها بودنش.........


برای منٍ عاشق تابستان، این سفرپاییزه به گرما، مثل گل طلاییٍ وقتٍ اضافه بود....حالا با بدنی گرم به استقبال پاییز آمده ام.




جای همه تان خالی بود.

این مادرها تن پرور نیستند، قضیه، قضیه ی هویت شان است



یادتان هست پسرک چقدر پارسال گریه و زاری کرد تا به مهد خو گرفت؟

یادتان هست تا آخر سال گهگاهی فیلش یاد هندوستان می کرد؟

و یادتان هست امسال را چطور آرام شروع کرد و چقدر کم کم مشتاق تر از پارسال پا به مهد گذاشت؟

.

.

.

حالا صبح ها پسرکٍ شاد و خوشحال را که به مهد میسپارم و می روم تا در روزم غرق شوم، وقتی بچه ای را می بینم که بغض کرده، که ترسیده، که نمی خواهد آغوش امن پدر/مادرش را ترک کند، قلبم به درد می آید، سینه ام می سوزد و گلویم فشرده می شود.


غرق غم می شوم، عینک سیاهم را روی چشمم فشار می دهم، اشکم را پنهان می کنم و لعنت می فرستم به جبر ظالمانه زندگی مدرن....

دلم بازی هزار رنگت را میخواهد....


انگار پاییز گیر کرده است، گیر کرده  یک جایی بین آخرین روزهای تابستان و هی می خواهد که بیاید اما نمی آید. و این برای منه دیوانه تابستان و عاشق پاییز، بسی رنج آور است، تابستان رفته و پاییز هم نمی آید.

گیر کرده ام بین این هیچ فصلی!


آسمان هم انگار نه انگار....

گویا حالا حالا ها قصد گریه کردن ندارد.

ابرها یا نیستند یا اگر هم می آیند حال اشک ریختن ندارند. 


گفتم بروم چشمهایم را تقدیم آسمان کنم، بگذارتشان جای ابرها.... که اینروزها بد جوری بارانی اند.



خستگی هایم پر کشیدند....



امسال پسرک مهد را با مربی جدید و هم کلاسی های جدید شروع کرد. 

بعد از ده روز، وقتی مربی جدیدش را تصادفی در حیاط دیدم، چندین بار از پسرک تعریف کرد و گفت بسیار مودب است، خیلی دوستش دارد و بچه گل کلاسش است و حتی اگر شیطنتی هم بکند در قالب ادب است و به دل می نشیند. و هی روی "مودب" تاکید کرد.

تشکر کردم و گذاشتم به حساب لطف مربی اش و احتمالا همین برخورد مشابه با کل والدین....


چند وقت بعد، در جلسه اولیا مربیان، والدین همکلاسیهای جدید را دیدم و البته برخورد متفاوت مربی با آنها. به یک مادر تذکر می داد که بچه اش زیاد از حد شیطنت می کند، به یکی می گفت"ای بچه اش بد نیست"...به یکی میگفت: "خوبه، خوبه".... و مادرهایی را به مشاور مهد ارجاع داد...


آخر جلسه همه مادر و پدر ها دور مربی هاجمع شده بودند و سوال می پرسیدند. من هم گوشه ای ایستاده بودم و گوش می کردم. اما در زاویه دید مربی نبودم.

در همین حال، مادری گفت گویا پسرش با بچه ای به نام "شنتیا" دوست شده و بسیار نگران است که پسرش دوست خوبی پیدا کرده یا نه.

مربی گفت" برو که شانس آوردی، از این پسر بهتر نداریم. بس که مودب و مهربونه، عالیه، عااالی....مامانش هم تو جلسه بود، اما الان رفته."



حال پیامبری را داشتم که بعد از پنج سال خون دل خوردن، کل امتش یک شبه رستگار شده باشند.....




ظهر هم صحیح و سالم و خوش و خندان از مهدکودک می پرد بیرون....



می دانید یکی از مهمترین رسالت های پسرک ما در این دنیا چیست؟ 


- ایجاد عذاب وجدان و استرس در وجود من. 

کی؟ کله سحر.

کجا؟ موقع ورود به مهدکودک!

چطور؟ با ابراز دل درد، حالت تهوع، داشتن جیش، احساس سرما خوردگی و میلیون چیز دیگر.


نتیجه؟ رخنه استرس در تک تک سلول های بدنم تا خود ظهر که بروم دنبالش....



نکات مهم: 


- آیا به زور می برمش مهد کودک و از رفتن به مهد کودک امتناع می کند و خودش دلش نمی خواهد برود؟

- به هیچ وجه!


- آیا شب دیروقت میخوابد و صبح ها خواب آلود است؟

- عمرا! ما زندگی مان را گذاشته ایم زمین تا پسرک بین هفت تا هشت شب بخوابد و در نتیجه ساعت شش صبح بانگ بر می آورد که "اهل خانه بیدار بشید، هوا روشن شده".


- آیا مربی یا کلاس جدیدش را دوست ندارد؟

- والا خودش که می گوید به به و چه چه!


- چرا بنده هر بار باور می کنم؟

- به من می گویند "مادر"


- خوب دردش چیست؟ 

- اگر شما می دانید، ما هم می دانیم.




روح خسته!


چند روز پیش که جناب همسر یک جایی حسابی گیر بوده، خانم سمجی از یکی از این دفاتر کارت تخفیف ال و بل که هر روز عین قارچ از زمین بیرون می آیند، با او تماس می گیرد تا برای فروش کارت تخفیف مربوط به خدمات تعمییر و سرویس ماشین مخش را بخورد. از آنجایی که ماشین همسر به نام من است و اطلاعات من به عنوان مالک در سیستم موجود بوده، و همسر در آن حال و هوا اصلا حرف های خانم بازاریاب را نمی فهمیده و خانم بازاریاب هم دست از سرش برنمی داشته، همسرم درجوابش می گوید: "ببخشید من راننده شون هستم، لطفا با خودشون تماس بگیرید!"

بعد از اینکه خانم بازاریاب با من هم تماس گرفت و مخ من را هم خورد، قرار شد روز بعدش تماس بگیرد تا از نتیجه مطلع شود.

شب که از همسر پرسیدم این کارت را برایش بگیرم یا نه، گفت ماجرا از این قرار بوده است و کارت را نمی خواهد.

روز بعد خانم بازریاب تماس گرفت و جواب ندادم، اما دست بردار نبود.

ناگهان بخش شیطنت وجودم * که سال های سال است به خواب عمیقی فرو رفته، به طور ناگهانی بیدار شد.  تلفن را جواب دادم و خیلی جدی گفتم" ممنون از تماس تون. با راننده ام مشورت کردم، اما گفت احتیاجی نیست!"

تلفن را که قطع کردم حس شیطنت خوابش برده بود و داشتم از کار خودم شاخ در می آ وردم.....

.

.

.

*می دانید! من از آن آدمهای خیلی جدی هستم...منظورم این نیست که با دیگران جدی هستم، بلکه سعی می کنم با دیگران بسیار صمیمی و راحت باشم. دردم این است که با خودم زیادی جدی هستم. وقتی خودم با خود درونی ام روبرو هستم، گویی که مقابل رسمی ترین آدم دنیا نشسته باشم. آنقدر به خودم سخت می گیرم که گاهی گریه ام می گیرد. همه چیز و همه کار را برای خودم عیب می دانم...آنقدر همیشه خودم را برای هیچ و پوچ تنبیه و توبیخ کرده ام که روحم درد می کند....همیشه به روحم از جلو نظام داده ام...اگر فقط کمی از آن مسیر مستقیم که برایش تعیین کرده ام، به چپ و راست متمایل شود، به چهل دور کلاغ پر محکومش می کنم....... 

کاش کمی از این حکومت نظامی خشک درونی دست بردارم. کاش درونم را جای بهتر و راحت تری برای روح و روان ام قرار دهم. 

شاید خیلی هم بد نباشد......


شما چطور؟ چقدر به روح و روانتان اجازه جولان می دهید؟ یا مثل من به غل و زنجیر عرف و تکرار و قانون می کشید؟




پاییز



پاییز آمد.

همین.............

.

.

.


تنها خواسته ام  از درگاهش، پاییزی شاد، هزار رنگ و طلایی است.






عنوانی هم ندارم حتی........



چند روز است که مدام این صفحه را باز می کنم و ساعتها زل میزنم به سفیدی اش، آنقدر که سفیدی چشمهایم قرمز می شود....

اما کلمه ها نمی آیند....

کلمه ها در پس دردهایم پنهان شده اند و هیچ قابله ای کنارم نیست که بگوید "زور بزن".... وکلمه هایم همان پشت می میرند ..........

و باز روزی نو، ذهن من دوباره آبستن حرف های ناگفته ام می شوم و باد می کند... درد می آید و در تک تک سلول های مغزم رژه میرود..... و کلمه ها بی آنکه بیایند، همان جا می میرند....

مغزم تبدیل به کشتارگاه شده و من میترسم از حجم این همه سیل خون ...میترسم که یکی از این سیل ها مرا در خود غرق کند......



هنر هفتم 2



هیس دخترها فریاد نمی زنند به کارگردانی پوران درخشنده بر اساس یک داستان واقعی است.


باید به خانم درخشنده بابت انتخاب جسورانه این موضوع تبریک گفت. موضوعی که با همه اهمیت و حساسیتی که در جامعه امروزی دارد به بهانه حجب و حیا در پستو پنهانش کرده اند و دهانش را هم گرفته اند که مبادا صدایش در بیاید تا بلکه عابری سرش را برگرداند و این حقیقت بزرگ را ببیند.

حقیقتی که همه مان می دانیم، از حضور زهرآگینش در جامعه مطلع ایم، از پیامد های هولناکش آگاهی داریم.....اما.........متعصبانه معتقدیم که مرگ برای همسایه است.


کاری به ساختار فیلم، فیلمنامه، بازی ها  و کم و کاستی ها ندارم. چرا که نقد فیلم از حوزه بینش من خارج است. اما میلیون بار از خانم درخشنده بابت انتخاب به جایش تشکر می کنم.


دیدن فیلم را به همه پدر و مادر ها توصیه می کنم تا بدانند که خطر همین بیخ گوشمان در کمین است.


نکته مهم: بحث دختر و پسر نیست. هر دو آسیب پذیرند.




پی نوشت:

پوران درخشنده: بعد دیدم کسی حاضر به سرمایه گذاری روی این موضوع نیست بنابراین تصمیم گرفتم دفتر کاری را که خریده بودم بفروشم و پولش را برای ساخت این فیلم هزینه کنم.


 در این مدت مخاطبی هم تماس گرفته تا درباره این موضوع حرف بزنند؟

طناز طباطبایی: زیاد، منهای این ماجرا که خیلی‌ها از فیلم و بازی تعریف می‌کنند، در جشنواره که با خانم درخشنده به سینماها می‌رفتیم و فیلم می‌دیدیم، وقتی فیلم تمام می‌شد، زن‌های زیادی را می‌دیدم که با چشم‌های گریان سمت خانم درخشنده می‌آمدند و در گوشش زمزمه‌هایی می‌کردند که اصلا لازم نبود بشنوی تا بدانی چه می‌گویند.


پوران دخشنده: خانمی را در سینما دیدم که ۶۸ سال داشت و بار این اتفاق را سالها با خود حمل کرده بود.





شطرنج باز


پسر چهار سال و نیمه ام، عاشق بازی شطرنج است.

به صورت خود جوش عاشق این بازی شد. بی مداخله، بی تشویق. با یکبار نگاه بازی را یاد گرفت.

و خودش پیشنهاد داد که برود کلاس شطرنج تا حرفه ای شود!

این هفته ده جلسه اولش به پایان رسید. و از هفته بعدی ده جلسه بعدی اش شروع می شود.







چند روز پیش که ناخوش احوال بود و یکریز اشک میریخت، خواستم با مربی اش تماس بگیرم تا کلاسش را کنسل کند. اما حس مادرانه ام، دستم را گرفت و گفت:"بگذار برود". پایش که به کلاس  رسید، همه چیز یادش رفت!

انگار برده بودمش بهشت.


چرا اینها را نوشتم؟

خواستم داستان آغاز راه قهرمان آینده شطرنج جهان را ثبت کرده باشم.

می توانید از حالا برای ادعای رفاقت با مادر قهرمان جهان برنامه ریزی کنید!



وقتی مشکلات زندگی هجوم می آورند...



حوالی دهی بودم، داشتم پیاده راه می‌رفتم که یک‌هو صدای عوعو شنیدم. متوجه شدم سگ‌های آن ده به حضور یک غریبه پی برده‌اند و دارند به طرف من می‌آیند. من هم با این‌که خسته بودم، سعی کردم گام‌هایم را سریع‌تر کنم که دور شوم. ولی با توجه به این‌که سگ‌ها چهار دست و پا می‌دویدند و کمتر از من خسته می‌شدند، خیلی زود به من رسیدند. من می‌دویدم و سگ‌ها هم دنبال من! هر لحظه احساس خطر می‌کردم: الان پای من را می‌گیرند، می‌پرند دست من را می‌گیرند، لباسم را می‌گیرند،... بین خودمان باشد: خیلی ترسیده بودم!


در این فکر بودم که چه کار کنم؟ دیگر نفسم بند آمده بود و به‌ناچار دنبال سنگی، چوبی، چیزی می‌گشتم که بردارم و از خودم دفاع کنم. به‌ناچار ایستادم. ایستادم و فکر می‌کردم همین الان است که سگ‌ها بریزند به سر و کول من و مرا تکه‌پاره کنند! اما با کمال تعجب دیدم که در شعاع تقریبا یک متری من ایستاده‌اند و مرتب پارس می‌کنند. هِی پارس می‌کردند، نه جلو می‌آمدند و نه کار دیگری انجام می‌دادند. فقط ایستاده بودند و بی‌وقفه پارس می‌کردند.


یک لحظه به خودم جنبیدم. تکه چوبی را در نزدیکی‌ام دیدم و با یک حرکت سریع آن را از روی زمین برداشتم و افتادم دنبال سگ‌ها. دنبالشان کردم، یک سنگ هم به طرفشان پرت کردم... سگ‌ها فرار کردند!


آری، فرار کردند!


بعد از این ماجرا، و وقتی احساس هیجان و اضطرابم فروکش کرد، یاد تمثیلی افتادم که وقتی بچه بودیم، پدرمان برای ما تعریف می‌کرد. ایشان استاد شاهدِ مثال‌اند. هر حرفی را در نهایت زیبایی می‌توانند در یک شاهد مثال فراموش‌نشدنی ارائه کنند. ایشان می‌فرمودند که:


«بابا جان! مشکلات در زندگی مثل سگ‌ها هستند: اگر در بِروی و فرار کنی، دنبالت می‌کنند؛ اگر بایستی، می‌ایستند؛ و اگر حمله کنی، فرار می‌کنند! پس از مشکلات در نرو، از آنها فرار نکن، بایست و نگاهشان کن! وقتی ایستادی، مشکلات آرام‌آرام ذوب می‌شوند؛ حل می‌شوند!»


حرف پدرم در آن زمان به‌نظر ما نصیحتی بیش نبود، ولی اتفاقی که در نزدیکی آن ده برای من رخ داد، به من ثابت کرد که رفتار سگ‌ها واقعا با باور و رفتار ما در ارتباط است. و میزان فشار مشکلات زندگی بر ما، بازتابی است از نوع رفتار و برخورد ما با آنها. به عبارت بهتر، مشکلات هم مانند سگ‌ها هستند و مانند آنان رفتار می‌كنند.



برگرفته از:http://www.moazami.ca

استاد محمود معظمی