چند روز پیش که جناب همسر یک جایی حسابی گیر بوده، خانم سمجی از یکی از این دفاتر کارت تخفیف ال و بل که هر روز عین قارچ از زمین بیرون می آیند، با او تماس می گیرد تا برای فروش کارت تخفیف مربوط به خدمات تعمییر و سرویس ماشین مخش را بخورد. از آنجایی که ماشین همسر به نام من است و اطلاعات من به عنوان مالک در سیستم موجود بوده، و همسر در آن حال و هوا اصلا حرف های خانم بازاریاب را نمی فهمیده و خانم بازاریاب هم دست از سرش برنمی داشته، همسرم درجوابش می گوید: "ببخشید من راننده شون هستم، لطفا با خودشون تماس بگیرید!"

بعد از اینکه خانم بازاریاب با من هم تماس گرفت و مخ من را هم خورد، قرار شد روز بعدش تماس بگیرد تا از نتیجه مطلع شود.

شب که از همسر پرسیدم این کارت را برایش بگیرم یا نه، گفت ماجرا از این قرار بوده است و کارت را نمی خواهد.

روز بعد خانم بازریاب تماس گرفت و جواب ندادم، اما دست بردار نبود.

ناگهان بخش شیطنت وجودم * که سال های سال است به خواب عمیقی فرو رفته، به طور ناگهانی بیدار شد.  تلفن را جواب دادم و خیلی جدی گفتم" ممنون از تماس تون. با راننده ام مشورت کردم، اما گفت احتیاجی نیست!"

تلفن را که قطع کردم حس شیطنت خوابش برده بود و داشتم از کار خودم شاخ در می آ وردم.....

.

.

.

*می دانید! من از آن آدمهای خیلی جدی هستم...منظورم این نیست که با دیگران جدی هستم، بلکه سعی می کنم با دیگران بسیار صمیمی و راحت باشم. دردم این است که با خودم زیادی جدی هستم. وقتی خودم با خود درونی ام روبرو هستم، گویی که مقابل رسمی ترین آدم دنیا نشسته باشم. آنقدر به خودم سخت می گیرم که گاهی گریه ام می گیرد. همه چیز و همه کار را برای خودم عیب می دانم...آنقدر همیشه خودم را برای هیچ و پوچ تنبیه و توبیخ کرده ام که روحم درد می کند....همیشه به روحم از جلو نظام داده ام...اگر فقط کمی از آن مسیر مستقیم که برایش تعیین کرده ام، به چپ و راست متمایل شود، به چهل دور کلاغ پر محکومش می کنم....... 

کاش کمی از این حکومت نظامی خشک درونی دست بردارم. کاش درونم را جای بهتر و راحت تری برای روح و روان ام قرار دهم. 

شاید خیلی هم بد نباشد......


شما چطور؟ چقدر به روح و روانتان اجازه جولان می دهید؟ یا مثل من به غل و زنجیر عرف و تکرار و قانون می کشید؟