ظهر هم صحیح و سالم و خوش و خندان از مهدکودک می پرد بیرون....
می دانید یکی از مهمترین رسالت های پسرک ما در این دنیا چیست؟
- ایجاد عذاب وجدان و استرس در وجود من.
کی؟ کله سحر.
کجا؟ موقع ورود به مهدکودک!
چطور؟ با ابراز دل درد، حالت تهوع، داشتن جیش، احساس سرما خوردگی و میلیون چیز دیگر.
نتیجه؟ رخنه استرس در تک تک سلول های بدنم تا خود ظهر که بروم دنبالش....
نکات مهم:
- آیا به زور می برمش مهد کودک و از رفتن به مهد کودک امتناع می کند و خودش دلش نمی خواهد برود؟
- به هیچ وجه!
- آیا شب دیروقت میخوابد و صبح ها خواب آلود است؟
- عمرا! ما زندگی مان را گذاشته ایم زمین تا پسرک بین هفت تا هشت شب بخوابد و در نتیجه ساعت شش صبح بانگ بر می آورد که "اهل خانه بیدار بشید، هوا روشن شده".
- آیا مربی یا کلاس جدیدش را دوست ندارد؟
- والا خودش که می گوید به به و چه چه!
- چرا بنده هر بار باور می کنم؟
- به من می گویند "مادر"
- خوب دردش چیست؟
- اگر شما می دانید، ما هم می دانیم.
از پسرم می نویسم،