خستگی هایم پر کشیدند....
امسال پسرک مهد را با مربی جدید و هم کلاسی های جدید شروع کرد.
بعد از ده روز، وقتی مربی جدیدش را تصادفی در حیاط دیدم، چندین بار از پسرک تعریف کرد و گفت بسیار مودب است، خیلی دوستش دارد و بچه گل کلاسش است و حتی اگر شیطنتی هم بکند در قالب ادب است و به دل می نشیند. و هی روی "مودب" تاکید کرد.
تشکر کردم و گذاشتم به حساب لطف مربی اش و احتمالا همین برخورد مشابه با کل والدین....
چند وقت بعد، در جلسه اولیا مربیان، والدین همکلاسیهای جدید را دیدم و البته برخورد متفاوت مربی با آنها. به یک مادر تذکر می داد که بچه اش زیاد از حد شیطنت می کند، به یکی می گفت"ای بچه اش بد نیست"...به یکی میگفت: "خوبه، خوبه".... و مادرهایی را به مشاور مهد ارجاع داد...
آخر جلسه همه مادر و پدر ها دور مربی هاجمع شده بودند و سوال می پرسیدند. من هم گوشه ای ایستاده بودم و گوش می کردم. اما در زاویه دید مربی نبودم.
در همین حال، مادری گفت گویا پسرش با بچه ای به نام "شنتیا" دوست شده و بسیار نگران است که پسرش دوست خوبی پیدا کرده یا نه.
مربی گفت" برو که شانس آوردی، از این پسر بهتر نداریم. بس که مودب و مهربونه، عالیه، عااالی....مامانش هم تو جلسه بود، اما الان رفته."
حال پیامبری را داشتم که بعد از پنج سال خون دل خوردن، کل امتش یک شبه رستگار شده باشند.....
از پسرم می نویسم،