یادتان هست پسرک چقدر پارسال گریه و زاری کرد تا به مهد خو گرفت؟

یادتان هست تا آخر سال گهگاهی فیلش یاد هندوستان می کرد؟

و یادتان هست امسال را چطور آرام شروع کرد و چقدر کم کم مشتاق تر از پارسال پا به مهد گذاشت؟

.

.

.

حالا صبح ها پسرکٍ شاد و خوشحال را که به مهد میسپارم و می روم تا در روزم غرق شوم، وقتی بچه ای را می بینم که بغض کرده، که ترسیده، که نمی خواهد آغوش امن پدر/مادرش را ترک کند، قلبم به درد می آید، سینه ام می سوزد و گلویم فشرده می شود.


غرق غم می شوم، عینک سیاهم را روی چشمم فشار می دهم، اشکم را پنهان می کنم و لعنت می فرستم به جبر ظالمانه زندگی مدرن....