به پنج سال پیش، در چنین لحظه ای که فکر می کنم، برایم مثل دیروز است.

تازه مادری که لبه تخت بیمارستان نشسته بود و چشمهایش را به زور باز نگهداشته بود و با خواب می جنگید که مبادا نیمه شب نوزاد تازه متولد شده اش گریه کند و او خواب بماند!

و این اولین ترس مادرانه اش بود.....


حالا پنج سال از آن شب می گذرد و مادر با فکر کردن به ترس های مادرانه این پنج سال، خنده اش می گیرد.


پنج سال از آن شب می گذرد و حالا همان نوزاد لب قرمز! شرط و شروط می کند که این تولد الکی با تعداد مهمانان کمتر از انگشتان دست مورد قبول نیست و منتظر جشن تولد اصلی اش است!