دو-سه ماه گذشته زندگی ام، ملغمه ای بوده از اتفاقات پیچ در پیچ، آنقدر پیچ در پیچ که وقتی به عقب بر می گردم، مطمئن نیستم  چطور سپری شان کرده ام. مخلوطی از شادی و غم....


1. غم انگیز ترینش از دست دادن کامران عزیز بود که همه وجودم را فلج کرد. هفت روز فقط ضجه زدم.....لعنت بر آهن پاره ای که بر آن سوار میشویم و گاز میدهیم و صاف به کام مرگ می رویم....

رفتنش آنقدر ناباورانه بود که کل باورم از دنیا را زیر سوال برد......


2. اوضاع کارم هم که مثل سابق شلوغ و پر هیاهو....تمام مدت فکرم درگیر کار است. گوشی تلفن و موبایل تقریبا فقط شش ساعت در بیست و چهار ساعت شبانه روز از من کمی فاصله دارد که آن هم از دوازده شب تا شش صبح است که به خواب عمیقی فرو میروم چنان که گویی هیچ وقت در این دنیا نبوده ام.

بقیه روز را یکریز به فارسی و انگلیسی و گاهی فرانسه فک میزنم....


3. این یکی هم که خودش ترکیبی از اشک و لبخند است، ازدواج دوست صمیمی ام بود...یار گرمابه و گلستانم.....چرا اشک و لبخند؟ خوب خوشحالم که عزیزترین دوستم به عشق چندین ساله خود رسید و غمگین که با این وصلت از من دور شد و به دیار دیگری نقل مکان کرد...حالا من مانده ام بی اینکه کسی اهلی ام کرده باشد یا کسی را اهلی کرده باشم....      


4. پسرک هم خوب است!......همچنان خرابکار و لجباز و پر اشک و مهربان و زود پشیمان شو و باهوش و شیرین زبان و سرما خورده..........


5. در کل روزگار دارد سپری میشود و همچون میلیون ها سال گذشته و میلیون ها سال آینده برای من و هیچ کس دیگر نمی ایستد.