چقدر بد است که اینهمه دیر به دیر می آیم اینجا

شاید اینهمه مصیبتی که توی این پنج- شش ماه به سرم آمد، از نفرین همین وبلاگ بود به خاطر بی وفایی ام بهش....

اینجا را دوست دارم

 مال خودم است...فقط خودم

 

وقتی از همه جا رانده و مانده می شوم، برمی گردم همین جا..دقیقا همین جا

سرم را می گذارم روی شانه تک تک کلمه هایش و های های گریه می کنم.

همان کاری که دوست دارم در دنیای واقعی انجام دهم، اما خجالت می کشم

آخر آدم گنده که گریه نمی کند

آن هم به خاطر مسایل پیش پا افتاده ای مثل ورشکستگی، سرشکستگی، ناکامی، از دست دادن، زیر و رو شدن و ....!!!

بماند..

بهار است

اینجا در شیراز یک ماه است که سر و کله بهار پیدا شده.

درختها هول افتاده اند و تند و تند شکوفه می کنند

 

می خواهم از درد و غم رها شوم و از همین جا دست وبلاگ جانم را بگیرم و با هم غرق بهار شویم...